عکس عاشقانه شعبه لاهیجان

عکس عاشقانه شعبه لاهیجان

این وبلاگ مخصوص مطالب و عکس عاشقونست و هرکی عاشقه بیاد اینجا .شعبه لاهیجان

A Good Love Story

A Good Love Story
He met her on a party. She was so outstanding, many guys chasing after her, while he was so normal, nobody paid attention to him. At the end of the party, he invited her to have coffee with him, she was surprised, but due to being polite, she promised. They sat in a nice coffee shop, he was too nervous to say anything, she felt uncomfortable, she thought, please, let me go home.. suddenly he asked the waiter:

"Would you please give me some salt? I'd like to put it in my coffee."
Everybody stared at him, so strange! His face turned red, but, still, he put the salt in his coffee and drank it.

She asked him curiously: why you have this hobby?

He replied: "when I was a little boy, I was living near the sea, I liked playing in the sea, I could feel the taste of the sea, just like the taste of the salty coffee. Now every time I have the salty coffee, I always think of my childhood, think of my hometown, I miss my hometown so much, I miss my parents who are still living there".

While saying that tears filled his eyes. She was deeply touched.

That's his true feeling, from the bottom of his heart. A man who can tell out his homesickness, he must be a man who loves home, cares about home, has responsibility of home.. Then she also started to speak, spoke about her faraway hometown, her childhood, her family. That was a really nice talk, also a beautiful beginning of their story. They continued to date. She found that actually he was a man who meets all her demands; he had tolerance, was kind hearted, warm, careful. He was such a good person but she almost missed him!

Thanks to his salty coffee! Then the story was just like every beautiful love story, the princess married to the prince, then they were living the happy life... And, every time she made coffee for him, she put some sal t in the coffee, as she knew that's the way he liked it.

After 40 years, he passed away, left her a letter which said: "My dearest, please forgive me, forgive my whole life lie. This was the only lie I said to you---the salty coffee. Remember the first time we dated? I was so nervous at that time, actually I wanted some sugar, but I said salt It was hard for me to change so I just went ahead. I never thought that could be the start of our communication! I tried to tell you the truth many times in my life, but I was too afraid to do that, as I have promised not to lie to you for anything..

Now I'm dying, I afraid of nothing so I tell you the truth: I don't like the salty coffee, w hat a strange bad taste.. But I have had the salty coffee for my whole life! Since I knew you, I never feel sorry for anything I do for you. Having you with me is my biggest happiness for my whole life. If I can live for the second time, still want to know you and have you for my whole life, even though I have to drink the salty coffee again".

Her tears made the letter totally wet.

Someday, someone asked her: what's the taste of salty coffee? It's sweet. She replied.
love is not 2 forget but 2 forgive
not 2 c but 2 understand
not 2 hear but 2 listen
not 2 let go but HOLD ON !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:8  توسط ali   | 

دوستی عشق

دوستی عشق

اینم جواب عزیزم که از من پرسیده بود دوستی و عشق قشنگه؟

 بعد من بهش گفته بودم که دوستی و عشق حسابش از هم جداست

این هم دلیلش عزیزم:

هنگام ديدن معشوق تپش قلبتون زياد می شه...

اما وقتی کسی که دوستش داری رو می بینی احساس خوشحالی

می کنی...

هنگام عاشق بودن زمستان در نظر تون بهار است...

...اما وقتی کسی رو دوست دارید زمستان فقط زیباست...

...وقتی به کسی که عاشقشی نگاه می کنی خجالت می کشی...

...اما وقتی کسی رو دوست دارید نگاه می کنید لبخند می زنید...

...وقتی با معشوق خود روبرو میشی خجالت می کشی و دست و پا تو

گم می کنی...

...ولی هنگام رو برو شدن با کسی که دوستش داری را حت تری و می

تونی ابراز وجود کنی...

...عاشق بدون معشوقش دوام نمیاره و از پا در میاد...

...اما در صورت دوست داشتن غم دوری تنها چند روزیست...

...وقتی کنار معشوق خود هستین نمه تونی هر انچه در ذهن است

بیان کنی...

...اما وقتی کسی رو دوست دارید میتونی ذهنیت خود رو بیان کنی و

راحت تری...

...وقتی معشوق تو گریه می کنه تو هم گریه می کنی...

...اما در مورددکسی که دوستش داری سعی می کنی ارومش کنی...

...احساس عاشق بودن و درک اون از طریق بینایی است...

...اما درک دوستی از طریق شنوایی است...

...رابطه ی دوستی رو می توان پایان داد...

..اما هرگز نمی توان چشم خود رو به احساس عاشق بودن بست اگر

هم ببندیم...

..باز عشق همانند بذری از وجود ادمی می روید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:6  توسط ali   | 


منو گذاشت و رفت.....

دیدی آخرش منو گذاشتو رفت،از زمین قلبمو بر نداشت و رفت

دیدی آخرش منو دیوونه کرد،واسه رفتن همینو بهونه کرد

دیدی اون وعده هایی که رنگی بود،تمومش فقط واسه قشنگی بود

دیدی اون که دلموبهش دادم،رفت و ازچشمای نازش افتادم

دیدی اونی که میگفت مال منه،دم آخر نیومد سر بزنه

دیدی خط زد اسممو ازدفترش،رفت و اسفند نزدم دور سرش

دیدی اون نخواست برم به بدرقش،دیدی که باختم توی مسابقش

دیدی مهربونیا رو زد کنار،رفت و چشمامو گذاشت تو انتظار

دیدی رفت گذاشت به پای سرنوشت،گفت شاید ببینمت توی بهشت

ادامه عکس ها در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:36  توسط ali   | 


پشت سرم، گریه نکن؛ مسافرم مسافرم

اشکاتو هی، هدر نده؛ باید برم باید برم


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

جلوی راهمو نگیر، نزار منم گریه کنم

صلاحمون، اینه عزیز؛ باید برم سفر کنم

طاقت اشکاتو ندارم

تو رو خدا، نزار ببارم

خدا نخواست، قسمت اینه

که من تو رو تنها بزارم


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


تو رو خدا گریه نکن

اینقدر نگو نرو نرو

بغضم داره میترکه

اینقدر نگو نرو نرو


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


اینجوری بی تابی نکن

الهی قربونت برم

خدا نگهدارت باشه

باید برم، باید برم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماسرو

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

.:. اینم یه شعر باحال عشقی دیگه .:.

گفتمش : دل میخری؟  

گفتا چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند!

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود  باز آمدم او رفته بود

دل ز دستانش بر زمین افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود !!!


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


.:. اینم یه مطلب قشنگ .:.  

از خدا پرسیدم چی دوست داری؟

گفت :سخاوت

دیوانه گفت: حماقت

غم گفت: ملامت

کوه گفت:صلابت

معشوق گفت: نگاهت

فدای تو که گفتی: رفاقت


بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com


دوووووست دارم که بیای تا سرِ راهت بشینم
دسته دسته رازقی جای قدمهات بچینم
دوووست دارم که چشام پیشواز راه تو بشه
دل من قالی کرمون سر راهت بشه
  دوست دارم با سرانگشت شونه کنم موهاتو
تا بیای با مژه هام  جارو کنم گَرَد پاتو
دوست دارم که برات بادهنم کِل بکشم
بپّرم بالا پایین  ازخوشحالی داد بکشم
دوووست دارم بشنوه تیک تیک قلبمو  گوشات
بشنوه صدای افتادن اشکامو رو پات
دوست دارم که بگم به خورشیدو به آسمون 
که بابا بیاید پایین بیاید,اومد مهمونمون
: دوووست دارم به همه گلهای دنیا پزبدم
گل خوشگل ندیدید؟بیاید نشونتون بدم     
 دوووست دارم آبهای رودخونه ها تموم بشن
چون تویی آب حیاتم،بذا اووونا خشک بشن
دوووست دارم اگه بارون دوست داری  همون موقع
دلِ ابرا بشکافه واست تا شب بارون بده
دوووست دارم اگه پاییز تورو غمگین میکنه
 به خدا بگم دیگه اونو فراموش بکنه
اگه از سوسکو ملخ با مارمولک بدت میاد
من دعا میکنم ومیخوام که نسلش وَربیاد
اگه هیشکیو تو دنیای بزرگ دوس نداری
باشه اشکال نداره  میگم بمیرن الهی
ولی امّا اگه دیگه از منم بدت بیاد
چیکارت کنم  میخوادبدت بیاد میخواد نیاد
یه ذره که رودادیم واسۀ ما پررو شدی
همه  خالی بندی بود  دیدی چه بی جنبه شدی
به منم دیگه خیانت میکنی؟آخ چی بگم
اگه رووت زیاد نبود حرفامو پس نمیدادم
تورو با هیشکی توعالم دیگه پس نمیدادم
ولی تو باخودتم قهری و باهمه بدی
آفرینخوب خودتو نشون دادی

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

* * *


می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:47  توسط ali   |